من یه مامانم!!
خوابم... دستای کوچولوت رو روی صورتم حس میکنم بدون اینکه چشمم رو باز کنم میگم آترین بیا بغلم لالا کنیم سرت رو روی بازوم میذاری و پوست گردنم نفسات رو حس میکنه برای خودت شعر میخونی " خورشید خانوم دوباره، مهمون خونه ی ماست مثل همیشه روووووشن، مثل همیشه زیباست با دستای قشنگش ناز میکنه گلا رو ......." چشمام گرم شده و دوباره داره خوابم میبره...... این دفعه با انگشتات داری چشمام رو باز میکنی و میگی: خاطره بیا هامی بخوریم... تنم کوفته ی بی خوابی های شب قبله، نمیدونم چند شنبه و چه ساعتیه فقط یادم میاد مامان زهره نیست و خودم باید برات صبحونه حاضر کنم رو تختی رو درست میکنم و بالشت ها و جابجا میکنم، توام عروسکای دیشب...


